خود فريبي هرج و مرج طلبانه
آغازي نيست، آغازي نبوده است.
هر آنچه که در عمق مي رفتي و هر آنچه که نمي روي،
همگي پايان بوده، است.
تنها پايان است که وجود دارد، چه در مکان و چه در زمان!
براي اثبات آن چه دليلي واضح تر از آن که ما براي پايان زندگي مي کنيم.
و اين اشتباه را نکنيد که ما در دوره ي "پيش پاياني" هستيم.
اين تنها "مقدمه اي" است براي باور "حقيقت"، چيزي که من اسمش را "مقدمه" يا "پيش پاياني" نمي گذارم.
من اسمش را اينگونه توجيه مي کنم: "ديگر فريبي هرج و مرج طلبانه"
نارسيست، بخش اول، تنهايي
شايد تنها زماني تنها نبودم که اسپرمي ديوانه، تخمکي را درون يک رحم خلوت خفت کرد! تخمک که از حضور ناگهاني اسپرم ترسيده بود فريادي کشيد، اما، خوب هر کس سر نوشتي دارد! تا زماني که دم اسپرم و تخمَ "ک" را نبريده بودند و تخم ي به وجود نيامده بود، من تنها نبودم. اما بعد از چند وقت تنهايي من با اين سوال آغاز شد: مرد يا زن؟
در هر حال فرق چنداني نمي کرد، چون خيلي زود سوالهاي جدي تري مطرح شد و من چه مرد سالار و چه فمنيست به دنيا آمدم! و در اين واقعه طنزي نهفته است که بعد از گذشت سالها هنوز گاهي تنها دليل خنده ي من است. "من در هر حال از اين تقسيم ضرر مي کردم"
البته تمام اينها تا زماني که با "تو" مواجه نشده بودم، امام زمان بود! راستش "تو" آخر الزمان نيستي، فقط من فراموشکار بودم!
WWU= world wide you
در حقيقت مي بايستي از پايان بگيم... براي معرفي تو هميشه پايان تصوير کامليه!
"تو" با "اون" داشت قدم ميزد که "من" ديدش و از اونموقع تا حالا که هميشه پايان بوده، ميتونيد "تو" رو يه موجود کش اومده حساب کنيم که بين من و اون ميچرخي. البته هر بار در يک مدار، نمي دونم چرا احساس مي کردم که تو رو خيلي دوست دارم. و متاسفم که هيچ توضيح ديگه اي نمي تونم بدم، براي علاقه مندان به تفکر بيشتر، دعوت مي کنم "در جستجوي زمان از دست رفته" اثر مارسل پروست رو بخونن، من که نخوندمش!
نارسيست، بخش دوم يا واقعيت هولناک، ديدار اول
در روزي که هم آغاز در خود داشت و هم پايان، با تو توي مترو بوديم (من معمولا تو رو "ت" صدا مي زنم). باها"ت" توي مترو بوديم. به"ت" نگاه کردم. زنده، شاداب. و اونموقع بود که احساس کردم چيزي از من جدا شد! از توي چشماي من پريد توي نگاهت! به لبه ي تو که رسيد، دستهاشو باز کرد و از ارتفاعي به اندازه ي قدت يا قدرت، سقوط کرد. به"ت" نگاه کردم. عصباني، ناراحت. سرمو برگردوندم، به روبروم نگاه کردم. به مردي که منتظر قطار بود، شايد براي يه خودکشي ناب! به حرکت قطارها نگاه کردم، و مردمي که مي خواستن ثابت کنند واگن ها بيشتر از ظرفيتشون جا دارن، حتي با يه صلوات! همه چيز خارج از من بود. به دستام نگاه کردم، نه، خوشبختانه من هنوز بودم. به تو نگاه کردم، نه کلوزآپ نماي خوبي نيست، براي رسيدن به لانگ شات مجبور شدم چند قدمي از تو دور شم. نمي دونم توي قدم چندم بود که ديگه تو هم توي تصوير نبودي...به دستام نگاه کردم...به گيرنده م دست زدم... من "واقعيتي هولناک" رو مي ديدم...
سيلي بر گوش سليقه ي عوام
چه باک بگذار همه ي گذشتگان و همه ي آيندگان، همه ي انقلابيون و همه ي ضد انقلابيون، بر ضد من، از درون قبرها يا رحم ها، به جنگ بيايند. مشکل در مغز يا قلب من نيست، مشکل خود من هستم. من براي نابودي، براي دريده شدن آماده ام. گاوها هجوم بياوريد!
نارسيست، بخش سوم يا واقعيت هولناک، ديدار دوم
دفعه ي بعد که "واقعيت هولناک" رو ديدم، فقط مي دونم حال طبيعي نداشتم. جلوي آينه نشسته بودم و داشتم خود ارضايي مي کردم که يک لحظه توي آينه ديدمش. بدنم کرخت شده بود. دستم از حرکت ايستاد، به آينه ي ديواري چسبيدم. "واقعيت هولناک" رو در آغوش گرفتم و شايد هم اون بود که منو در آغوش کشيد و کشيد. دقيقا توي خاطرم نمونده. در هر حال از اونموقع به بعد بود که از هر گونه سکسي مي ترسيدم. و تمام لبخندها برام حکم تجاوز پيدا مي کرد. و اين هم جنس يا غير هم جنس نداشت. همه متجاوز بودند، حتي اگه زير نقابشون مجبور بودند که خودشون رو اخته نشون بدن. آغوش بي هوس نمي خواستم، آغوش بي انتظار مي خواستم، هر چند خود اين انتظار ابلهانه اي بود!
تئوري حقيقت، پايان
حقيقت اينه که هيچ حقيقتي وجود نداره، و البته حتي "واقعيت هولناک" با تمام موجوديتي که واسم پيدا کرده! هيج جيز مقدسي هم وجود نداره، نه حتي انقلاب، نه حتي توده، حتي من، حتي تو...
مي ترسم روزي همه ي خاطراتي که توي حياط خلوت قلبم چال کردم، بلايي سرم بيارن. انسان از گذشتگانش رهايي ندارد.
خيانت به معناي دوست داشتن است
من مجبورم که "اون" رو هم واستون وصف کنم، چون چه بخوام و چه نخوام و چه "تو" از دستم عصباني بشي يا نه، اون هميشه بهترين نقش و تاثير رو تو زندگي من بازي کرده، البته شايد بخاطر اين باشه که من زيادي پارانوئيد باشم. (پارانوئيد يه جور مجاز واسه آدمِ لوس غرغروي شکاکه) البته روي اين موضوع هم شک دارم. در هر حال، گاهي اون رو دوست داشتم و گاهي هم از اون متنفر بودم. اين به خيلي چيزا بستگي داشت. اما حقيقت چيز ديگه اي بود.
زمان هاي بسياري بوده که تو واسم از اون درد دل کردي و من گوش مي کردم و سعي مي کردم بي طرف باشم. ولي وقتي يواش يواش جذب شخصيت اون شدم و خواستم باهاش دوست شم، تو منو مسخره کردي و گفتي که من حسودم. اما حقيقت چيز ديگه اي بود.
تا اينکه خودم از در آشنايي با اون وارد شدم. و وقتي تو به جمع ما اضافه شدي تنها يه جمله بود که نت سکوت رو روي خط دوم حامل بدنم ميزد، خطي که از پاي چپم تا مغز چپم مي رفت. "چرا باهاش نمي خوابي؟" و من به چشمات نگاه کردم. ولي حقيقت چيز ديگه اي بود
من تصميم گرفتم زمان و مکان رو اجاره کنم تا من و تو بتونيم با هم خوش بگذرونيم. اما بعد از 20 دقيقه، لذت مشترکمون رو به زوال رفت و من ديگه هيچ راهي براي خندوندن و سرگرم کردنت پيدا نکردم. تو رفتي و من ناراحت شدم. آهسته به دنبالت اومدم. مبادا صداي خنده هات گم بشه. اما حقيقت چيز ديگه اي بود.
هيچ حقيقتي وجود ندارد
تئوري حقيقت، پدر
حقيقت اينه که هيچ حقيقتي وجود نداره، واسه همينه که من هيچ پدري ندارم. اما انسانهاي زيادي بوده هستند که مي خواسته اند، دستهاي گرمِ پدريشون رو روي سرم بگذارند. آدمهايي که من ازشون مي ترسيدم. و گاهي به حرفشون گوش هم مي دادم. اما من هر دفعه که به خلوت خودم مي رفتم، باز هم خودم بودم و خودم. پس هميشه حتي اگه شده توي دلم يا تخيلاتم پدرم رو مي کشتم...
اوايل توي خلوتم با جيم موريسون يا سيد برت و جديدا تام يورک خود ارضايي مي کنم. تا وقتي "واقعيت هولتاک" دستم رو گرفت. و بعد از ملاقات با اون بود که هيچ چيزي نتونست ارضام کنه، دقيقا مثل توپي که عمودي پرت شده باشه...
سيلي بر گوش سليقه ي خواص
وقتي عمودي ارضا بشي يا بهتر بگم، نشي، نقطه اي هست که من بهش مي گم "خلا". خلا لحظه اي است که انرژي جنبشي صفر شده و تمام وجودت انرژي پتانسيل مي شه. انرژي خالص و يکنواخت. هنوز راهي پيدا نکردم که بشه اين انرژي رو تماما به قالب ديگه اي منتقل کنم حتي متافيزيکي. اين خلا بسته به نوع ماده مصرفي طول مي کشه که واسه راديو هد 3 ساعت بود و اين حداکثرش بود!
من از اين نوشتار هيچ قصد خاصي رو دنبال نميکنم. قرار نيست رمان بگم يا داستاني، يا نتيجه ي اخلاقي بگيرم، حتي قرار نيست باهاش انقلاب کنم! فقط خواستم گوشه اي از خودم رو براتون هويدا کرده باشم، و اين گوشه ي تشريح شده رو براي خورده شدن به گاوها تقديم کنم. خواستم که باز هم شماها تحقيرم کنيد و دريده شدن خودم رو شاهد باشم. البته از اول اين قصد رو هم نداشتم، همين الان به ذهنم خطور کرد.
من بافنده نيستم، شاعر هم نيستم، من فقط بالا مي آرم و تکه هاي قي کرده ام رو بهم مي زنم و کنار هم مي چينم. حقايقي که احتمالا وجود ندارند. من از کثافتي که هستم لذت مي برم و شما رو به تماشاي خودم وادار مي کنم. و شايد تماشاي خودتون. در ضمن من مرلين منسون نيستم!
نارسيست، بخش چهارم يا واقعيت هولناک، برخورد از نوع سوم
اگه بخوام خيلي کوتاه و فلسفي اين نوشتار رو جمعش کنم بايد بگم. " هر امري که به حقيقت نزديک شود محکوم به شکست است، چرا که حقيقت موجود نيست، تنها خيال است که موجوديت دارد. پس رختخواب هايتان را در خيابان پهن کنيد." و اگه بخوام کمکتون کنم بايد جمله اي از رومن گاري رو بدزدم. "هر انقلابي که پيروز شود، انقلابي شکست خورده است" از فکر کردن به هر دوي اينها به نتيجه ي يکساني مي رسيم ولي چون اغلب ما آدمهايي هستيم که حرف پدرهامون رو تکرار مي کنيم، مجبورم که بطور کامل واقعه رو براتون تعريف کنم. واين بر مي گرده به مرتبه ي سومي که من "واقعيت هولناک" رو ديدم.
ما توي پارک بوديم و قبل از اين حادثه ما دوستاي خوبي بوديم. ( ما اسم گروه سه نفره ي من ، تو و اون که اسمش از روي حرف اول اسم من و اون برداشته شده. و اين فلسفه ي بزرگي داره چرا که تو هميشه بين اين ميم و الف حضور داشتي.) نمي دونم کدوم يکي از اين پارکهاي درندشت يا کوچيک بود. کليات زياد توي خاطرم نمي مونه ولي جزئيات چرا. مثل مارک سيگار اون سربازي که موقع گشت ما رو حين ديوار نويسي ديد. اين خيلي بد که همه سيگار ميکشن. هم دوست، هم دشمن! و بدتر هم اينکه سيگار نکشيدن هم شده نشانه ي مودبي. توي اين وضعيت آدم ميمونه سيگار بکشه يا نه!
"دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد" و "تحريم انتخابات" توي همه ي ديدها حضور داشت. حس خوبي بود. پر از ترشح آدرنالين، مثل وقتي که مي خواي حشيش بخري. توي همين گير و دار بود که من اون يارو رو ديدم، حتي مارک سيگارشم يادمه. ما دويديم بين جمعيت. ما مي تونستيم بايستيم و دعوا کنيم، با پليس درگير مي شديم. بعد پليس مي ريخت سرمون. ما کم نمي آورديم. جمعيت همراه مي شد. و با اين همه جمعيت ممکن بود شورشي رخ بده و چه بسا انقلاب بشه، يه انقلاب واقعي، چيزي که من هر روز بهش فکر مي کنم.
نمي دونم چرا، ولي دقيقا توي همون لحظه من پريُد شدم. دقيقا توي اون لحظه. فکر کن! خوب من نشستم، به اطرافم نگاه مي کردم. به مردم عصباني و به پليسي که در حال حفاظت از منافع دولت بود. مردمي که نمي خواستن. تمام مويرگهاي بدنم داشت پاره مي شد و خون چيزي بود که حسش مي کردم. اشک توي چشمام جمع شده بود.
نمي دونم بايد بگم خوشبختانه يا بدبختانه که انقلاب نشد، چون پليس ترسيد و رفت. مردم هم خيال کردند که هنوز قدرتمندند. تو اومدي سمت من و بهم گفتي چرا نشستي. من سرم رو بالا کردم. به ت نگاه کردم. و گفتم. هر انقلاب پيروز، يه انقلاب شکست خورده است. و تو فقط يه کلمه گفتي که باز هم سيم دوم حامل من نت سکوت زد. ترسو. و دست توي دست اون از من جدا شدي.
نارسيست، نهايت، توجيه
بعدها حتي دست توي دست پدرم رفتم راي دادم. همه نوع نقشي رو پذيرا شدم. و هر کاري که مي خواستم و نمي خواستم کردم، حتي نماز خوندن! اما سعي کردم جمله ام رو عوض کنم و با يه سرقت از امين تو کمي با من مهربون تر شدي. "توده ها از قدرت انتقام مي گيرند، مثل يک آينه". مي دونيد، من هر نوع سرقتي رو مجاز مي دونم، چون سرقت هدف رو از مسروق مي گيره و بي هدفي و هرج ومرج رو رواج مي ده. تو حتي نخواستي از جمله اي که گفتم سر در بياري. و منم بهت نگفتم که اين جمله با دو جمله قبلي هيچ فرقي نداره.
من انقلابي شده بودم، من ضد انقلابي شده بودم، وقتي دوستان به فکر آگاهي بودند من به فکر ناخودآگاه جمعي بودم. چند بار گفتم که "هر گونه عملي براي رسيدن به انقلاب به شکست محکومه مگه اينکه به فکر انقلاب کردن نباشي. ما به چيزي غير منتظره تر از اين حرفها نياز داريم" و شما منو به چهار چيز متهم کرديد. و تو ترکم کردي و اين سرنوشتي بود که ما انسانهاي قرن بيستم به اون محکوميم.
حقيقت
من مي تونستم هر چيزي باشم. ولي هيچ وقت نتونستم از چهار چيز فرار کنم. اول اينکه هميشه از کرم ريختن خوشم مي اومده و شما ها منو محکوم کرديد به هرج و مرج طلبي و آنارشيست بودن. دوم اينکه من هميشه به تو و اون فکر ميکردم. شما نگاهم ميکرديد و ميگفتيد که من عاشقم. سوماً هميشه عاشق هنر و سورئال بودم، و براي همين لقب هنرمند دريافت کردم. و چهارمين چيز ترسنک که راه فراري از اون نداشتم تنهايي بود و براي همين شماها بهم ميگفتيد ديوونه. در هر حال من هيچ کدوم از اينها نيستم. من تنها حقيقتم چرا که به وجود خودم شک دارم....