بر ضد هیجان روزمرگی

Line

نوشته‌شده توسط چرخ گوشت

آیا ما باید سرباز ایدئولوژی هامون باشیم؟!

آیا ایدئولوژی تمام زندگی است؟! در این صورت فدا کردن عشق در ازای ایدئولوژی، زندگی درقبال آن چه ارزشی دارد؟!

ایدئولوژی ما چیز کاملی نیست.. پرتره ای است از اگو! تصویری ناقص از کمال انسانی. تصویر نکشیدن آن اشتباه است.

انسان اولیه هنگام غار نشین شدن هرگز تصور آپارتمان نشینی نمی کرد. اما پرتره ای او از خانه، مکانی برای حفظ امنیت، از غار به خانه های امروزی رشد پیدا کرد!

ایدئولوژی ما از آنچه دیروز بود، به آنچه امروز هست رشد پیدا کرده است، سیر دیالیکتیکی تاریخ ما را به خانه ی ایده آل ایدئولوژیمان هدایت می کند. اما آیا این انتها کامل است آیا پرتره ی ما از خانه ای زیبا به آپارتمانهای 40متری سقوط نکرده! چه تضمینی وجود دارد که ایدئولوژی ما نیز به همان اندازه تقلیل نیابد!

هدف ایدئولوژی ما نیز همین است، انسان در پی انسانیت می دود و آیا بلاخره به آن می رسد؟ باید بگویم بله! می رسیم! ماتریالیسم دیالیکتیک.

پس بیاید غار های ایدئولوژیمان را بسازیم تا به خانه ی زیبای آن برسیم! غارهای ایدئولوژیمان را به امید ساخت پنجره تغییر دهیم. در هر حال چه شرکت بجویید و جه شرکت نکنید بشر رشد خواهد کرد، اشتباه خواهد کرد و پیروز خواهد شد. تنها برده های ترسو هستند که حتی از نگاه کردن به آسمان می ترسند. حتی اگر دست یابی به آسمان میسر نیست بگذارید به توهم آن دل خوش باشیم.

ایدئولوژی تمام زندگی نیست، چرا که در آن صورت انسانها تقسیم می شوند به طرفداران ایدئولوژی ما و مخالفان! آنوقت ما هم شدیم دستگاه طبقه بندی، و این نه طبقه ی اجتماعی است بلکه طبقه ی ایدئولوژیک است.

در زندگی هر انسانی بر خوردی رخ می دهد بین عشق وایدئولوژی، بین زندگی و ایدئولوژی. زمانی می رسد که یا باید ایدئولوزی را فدای زندگی کنی و یا زندگی را فدای ایدئولوژی...

کدام باید فدا شود؟ ایا ما سربازهای ایدئولوژی مان هستیم؟

اگر انسان منطقی تصمیم بگیرد همه چیز را فدای ایدئولوژی خود خواهد کرد. ایدئولوژی برترین چیز درونش می شود حتی اگر این ایدئولوژی اشتباه باشد.

اگر انسان احساسی تصمیم بگیرد همه چیز را فدای احساس خود خواهد کرد. احساسش برترین چیز درونش می شود حتی اگر این احساس زاییده ی ایدئولوژی اش باشد.

ایدئولوژی به احساس آدمی شکل می دهد و احساس به ایدئولوژی. آیا احساس واقعی است؟ آیا احساس از ایدئولوژی انسان نشات نمی گیرد؟

 

فواره ی درون، گام خیال

نوشته‌شده توسط چرخ گوشت


خودکشی نوشتاری رمبو و امین واسم قابل درکه!کون لق همه! من میخندم، حتی اکه توی زندان باشم . بهترین شعری که شنیدم مال مرد هزار چهره است!

پوتین برای سربازهای جدید
10عدد دستبند
پول گاز نداریم
پول آب جدا
دیوار زندان نم کشیده
و دیگر هیچ

من نمیتونم و توی این تناقضات گیر کردم
I wana live
I wana love
But it's a LONG HARD ROAD OUT OF HELL

همه ی ما بلدیم خودمون رو توجیه کنیم، حتی من، حتی...
من مبارزه ام رو ادامه میدم، و به هر تغییری خوشآمد میگم
آه، ولم کنید، نه، تیکه تیکه ام کنید. من رو بگاه بدید. آهای جامعه طبقاتی با توام! چرا که اگه این کار رو نکنید من این کار رو با شما میکنم...
نه، باز هم اشتباه برداشت کردید. من اون چیزی نیستم که شماها فکر کردید.
میتونم همه تون رو بگاه بدم، پس از من بترسید و گورتون رو گم کنید! آگاهی دادن به گوسفندها احمقانه است باید خونآشام کردشون، مثل من.
آیا این منم که مینویسم؟ کدوم من؟ کدوم کله خر توی وجود من داره همه چیز رو به گند میکشه، در هر حال من بهش اهمیت نمیدم چون نابود کردن همه چیز حال میده، حتی خودم! شاید واسه همینه که تام ویتس گوش میدم!
هی ترایسان تزارا! Fuck You
تنهایی و تنهایی به این جهان میشاشم. از شما آدمیان فقط آدم نبودنتون جذابه!
لذت بخشترین صحنه واسم دعوای دو آدم به اصطلاح متمدنه!
نمیدونم، نمیدونم، بگذار به فاک بره، به من چه! به من چه؟
آهای مرد سامری هستم که خفن شدم و در سه راه آذری قراره کفن بشم و رسن بشم!
برای کون سوزی اونایی که فکر کردند من دپ زدم یا ناراحتم میخندم! و برای اونایی که فکر میکنن من یه دلقکم ...
نه خنده نه گریه نه شادی نه غم نه.........
هیچ چیز منو به هیچان نمیآره
دروغ گفتم، گه خوردم، کار هرروزمه
نمیدونم

 

تکه هاي قي شده در باب حقيقت

نوشته‌شده توسط چرخ گوشت

خود فريبي هرج و مرج طلبانه

آغازي نيست، آغازي نبوده است.

هر آنچه که در عمق مي رفتي و هر آنچه که نمي روي،

همگي پايان بوده، است.

تنها پايان است که وجود دارد، چه در مکان و چه در زمان!

براي اثبات آن چه دليلي واضح تر از آن که ما براي پايان زندگي مي کنيم.

و اين اشتباه را نکنيد که ما در دوره ي "پيش پاياني" هستيم.

اين تنها "مقدمه اي" است براي باور "حقيقت"، چيزي که من اسمش را "مقدمه" يا "پيش پاياني" نمي گذارم.

من اسمش را اينگونه توجيه مي کنم: "ديگر فريبي هرج و مرج طلبانه"

نارسيست، بخش اول، تنهايي

شايد تنها زماني تنها نبودم که اسپرمي ديوانه، تخمکي را درون يک رحم خلوت خفت کرد! تخمک که از حضور ناگهاني اسپرم ترسيده بود فريادي کشيد، اما، خوب هر کس سر نوشتي دارد! تا زماني که دم اسپرم و تخمَ "ک" را نبريده بودند و تخم ي به وجود نيامده بود، من تنها نبودم. اما بعد از چند وقت تنهايي من با اين سوال آغاز شد: مرد يا زن؟

در هر حال فرق چنداني نمي کرد، چون خيلي زود سوالهاي جدي تري مطرح شد و من چه مرد سالار و چه فمنيست به دنيا آمدم! و در اين واقعه طنزي نهفته است که بعد از گذشت سالها هنوز گاهي تنها دليل خنده ي من است. "من در هر حال از اين تقسيم ضرر مي کردم"

البته تمام اينها تا زماني که با "تو" مواجه نشده بودم، امام زمان بود! راستش "تو" آخر الزمان نيستي، فقط من فراموشکار بودم!

WWU= world wide you

در حقيقت مي بايستي از پايان بگيم... براي معرفي تو هميشه پايان تصوير کامليه!

"تو" با "اون" داشت قدم ميزد که "من" ديدش و از اونموقع تا حالا که هميشه پايان بوده، ميتونيد "تو" رو يه موجود کش اومده حساب کنيم که بين من و اون ميچرخي. البته هر بار در يک مدار، نمي دونم چرا احساس مي کردم که تو رو خيلي دوست دارم. و متاسفم که هيچ توضيح ديگه اي نمي تونم بدم، براي علاقه مندان به تفکر بيشتر، دعوت مي کنم "در جستجوي زمان از دست رفته" اثر مارسل پروست رو بخونن، من که نخوندمش!

نارسيست، بخش دوم يا واقعيت هولناک، ديدار اول

در روزي که هم آغاز در خود داشت و هم پايان، با تو توي مترو بوديم (من معمولا تو رو "ت" صدا مي زنم). باها"ت" توي مترو بوديم. به"ت" نگاه کردم. زنده، شاداب. و اونموقع بود که احساس کردم چيزي از من جدا شد! از توي چشماي من پريد توي نگاهت! به لبه ي تو که رسيد، دستهاشو باز کرد و از ارتفاعي به اندازه ي قدت يا قدرت، سقوط کرد. به"ت" نگاه کردم. عصباني، ناراحت. سرمو برگردوندم، به روبروم نگاه کردم. به مردي که منتظر قطار بود، شايد براي يه خودکشي ناب! به حرکت قطارها نگاه کردم، و مردمي که مي خواستن ثابت کنند واگن ها بيشتر از ظرفيتشون جا دارن، حتي با يه صلوات! همه چيز خارج از من بود. به دستام نگاه کردم، نه، خوشبختانه من هنوز بودم. به تو نگاه کردم، نه کلوزآپ نماي خوبي نيست، براي رسيدن به لانگ شات مجبور شدم چند قدمي از تو دور شم. نمي دونم توي قدم چندم بود که ديگه تو هم توي تصوير نبودي...به دستام نگاه کردم...به گيرنده م دست زدم... من "واقعيتي هولناک" رو مي ديدم...

سيلي بر گوش سليقه ي عوام

چه باک بگذار همه ي گذشتگان و همه ي آيندگان، همه ي انقلابيون و همه ي ضد انقلابيون، بر ضد من، از درون قبرها يا رحم ها، به جنگ بيايند. مشکل در مغز يا قلب من نيست، مشکل خود من هستم. من براي نابودي، براي دريده شدن آماده ام. گاوها هجوم بياوريد!

نارسيست، بخش سوم يا واقعيت هولناک، ديدار دوم

دفعه ي بعد که "واقعيت هولناک" رو ديدم، فقط مي دونم حال طبيعي نداشتم. جلوي آينه نشسته بودم و داشتم خود ارضايي مي کردم که يک لحظه توي آينه ديدمش. بدنم کرخت شده بود. دستم از حرکت ايستاد، به آينه ي ديواري چسبيدم. "واقعيت هولناک" رو در آغوش گرفتم و شايد هم اون بود که منو در آغوش کشيد و کشيد. دقيقا توي خاطرم نمونده. در هر حال از اونموقع به بعد بود که از هر گونه سکسي مي ترسيدم. و تمام لبخندها برام حکم تجاوز پيدا مي کرد. و اين هم جنس يا غير هم جنس نداشت. همه متجاوز بودند، حتي اگه زير نقابشون مجبور بودند که خودشون رو اخته نشون بدن. آغوش بي هوس نمي خواستم، آغوش بي انتظار مي خواستم، هر چند خود اين انتظار ابلهانه اي بود!

تئوري حقيقت، پايان

حقيقت اينه که هيچ حقيقتي وجود نداره، و البته حتي "واقعيت هولناک" با تمام موجوديتي که واسم پيدا کرده! هيج جيز مقدسي هم وجود نداره، نه حتي انقلاب، نه حتي توده، حتي من، حتي تو...

مي ترسم روزي همه ي خاطراتي که توي حياط خلوت قلبم چال کردم، بلايي سرم بيارن. انسان از گذشتگانش رهايي ندارد.

خيانت به معناي دوست داشتن است

من مجبورم که "اون" رو هم واستون وصف کنم، چون چه بخوام و چه نخوام و چه "تو" از دستم عصباني بشي يا نه، اون هميشه بهترين نقش و تاثير رو تو زندگي من بازي کرده، البته شايد بخاطر اين باشه که من زيادي پارانوئيد باشم. (پارانوئيد يه جور مجاز واسه آدمِ لوس غرغروي شکاکه) البته روي اين موضوع هم شک دارم. در هر حال، گاهي اون رو دوست داشتم و گاهي هم از اون متنفر بودم. اين به خيلي چيزا بستگي داشت. اما حقيقت چيز ديگه اي بود.

زمان هاي بسياري بوده که تو واسم از اون درد دل کردي و من گوش مي کردم و سعي مي کردم بي طرف باشم. ولي وقتي يواش يواش جذب شخصيت اون شدم و خواستم باهاش دوست شم، تو منو مسخره کردي و گفتي که من حسودم. اما حقيقت چيز ديگه اي بود.

تا اينکه خودم از در آشنايي با اون وارد شدم. و وقتي تو به جمع ما اضافه شدي تنها يه جمله بود که نت سکوت رو روي خط دوم حامل بدنم ميزد، خطي که از پاي چپم تا مغز چپم مي رفت. "چرا باهاش نمي خوابي؟" و من به چشمات نگاه کردم. ولي حقيقت چيز ديگه اي بود

من تصميم گرفتم زمان و مکان رو اجاره کنم تا من و تو بتونيم با هم خوش بگذرونيم. اما بعد از 20 دقيقه، لذت مشترکمون رو به زوال رفت و من ديگه هيچ راهي براي خندوندن و سرگرم کردنت پيدا نکردم. تو رفتي و من ناراحت شدم. آهسته به دنبالت اومدم. مبادا صداي خنده هات گم بشه. اما حقيقت چيز ديگه اي بود.

هيچ حقيقتي وجود ندارد

تئوري حقيقت، پدر

حقيقت اينه که هيچ حقيقتي وجود نداره، واسه همينه که من هيچ پدري ندارم. اما انسانهاي زيادي بوده هستند که مي خواسته اند، دستهاي گرمِ پدريشون رو روي سرم بگذارند. آدمهايي که من ازشون مي ترسيدم. و گاهي به حرفشون گوش هم مي دادم. اما من هر دفعه که به خلوت خودم مي رفتم، باز هم خودم بودم و خودم. پس هميشه حتي اگه شده توي دلم يا تخيلاتم پدرم رو مي کشتم...

اوايل توي خلوتم با جيم موريسون يا سيد برت و جديدا تام يورک خود ارضايي مي کنم. تا وقتي "واقعيت هولتاک" دستم رو گرفت. و بعد از ملاقات با اون بود که هيچ چيزي نتونست ارضام کنه، دقيقا مثل توپي که عمودي پرت شده باشه...

سيلي بر گوش سليقه ي خواص

وقتي عمودي ارضا بشي يا بهتر بگم، نشي، نقطه اي هست که من بهش مي گم "خلا". خلا لحظه اي است که انرژي جنبشي صفر شده و تمام وجودت انرژي پتانسيل مي شه. انرژي خالص و يکنواخت. هنوز راهي پيدا نکردم که بشه اين انرژي رو تماما به قالب ديگه اي منتقل کنم حتي متافيزيکي. اين خلا بسته به نوع ماده مصرفي طول مي کشه که واسه راديو هد 3 ساعت بود و اين حداکثرش بود!

من از اين نوشتار هيچ قصد خاصي رو دنبال نميکنم. قرار نيست رمان بگم يا داستاني، يا نتيجه ي اخلاقي بگيرم، حتي قرار نيست باهاش انقلاب کنم! فقط خواستم گوشه اي از خودم رو براتون هويدا کرده باشم، و اين گوشه ي تشريح شده رو براي خورده شدن به گاوها تقديم کنم. خواستم که باز هم شماها تحقيرم کنيد و دريده شدن خودم رو شاهد باشم. البته از اول اين قصد رو هم نداشتم، همين الان به ذهنم خطور کرد.

من بافنده نيستم، شاعر هم نيستم، من فقط بالا مي آرم و تکه هاي قي کرده ام رو بهم مي زنم و کنار هم مي چينم. حقايقي که احتمالا وجود ندارند. من از کثافتي که هستم لذت مي برم و شما رو به تماشاي خودم وادار مي کنم. و شايد تماشاي خودتون. در ضمن من مرلين منسون نيستم!

نارسيست، بخش چهارم يا واقعيت هولناک، برخورد از نوع سوم

اگه بخوام خيلي کوتاه و فلسفي اين نوشتار رو جمعش کنم بايد بگم. " هر امري که به حقيقت نزديک شود محکوم به شکست است، چرا که حقيقت موجود نيست، تنها خيال است که موجوديت دارد. پس رختخواب هايتان را در خيابان پهن کنيد." و اگه بخوام کمکتون کنم بايد جمله اي از رومن گاري رو بدزدم. "هر انقلابي که پيروز شود، انقلابي شکست خورده است" از فکر کردن به هر دوي اينها به نتيجه ي يکساني مي رسيم ولي چون اغلب ما آدمهايي هستيم که حرف پدرهامون رو تکرار مي کنيم، مجبورم که بطور کامل واقعه رو براتون تعريف کنم. واين بر مي گرده به مرتبه ي سومي که من "واقعيت هولناک" رو ديدم.

ما توي پارک بوديم و قبل از اين حادثه ما دوستاي خوبي بوديم. ( ما اسم گروه سه نفره ي من ، تو و اون که اسمش از روي حرف اول اسم من و اون برداشته شده. و اين فلسفه ي بزرگي داره چرا که تو هميشه بين اين ميم و الف حضور داشتي.) نمي دونم کدوم يکي از اين پارکهاي درندشت يا کوچيک بود. کليات زياد توي خاطرم نمي مونه ولي جزئيات چرا. مثل مارک سيگار اون سربازي که موقع گشت ما رو حين ديوار نويسي ديد. اين خيلي بد که همه سيگار ميکشن. هم دوست، هم دشمن! و بدتر هم اينکه سيگار نکشيدن هم شده نشانه ي مودبي. توي اين وضعيت آدم ميمونه سيگار بکشه يا نه!

"دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد" و "تحريم انتخابات" توي همه ي ديدها حضور داشت. حس خوبي بود. پر از ترشح آدرنالين، مثل وقتي که مي خواي حشيش بخري. توي همين گير و دار بود که من اون يارو رو ديدم، حتي مارک سيگارشم يادمه. ما دويديم بين جمعيت. ما مي تونستيم بايستيم و دعوا کنيم، با پليس درگير مي شديم. بعد پليس مي ريخت سرمون. ما کم نمي آورديم. جمعيت همراه مي شد. و با اين همه جمعيت ممکن بود شورشي رخ بده و چه بسا انقلاب بشه، يه انقلاب واقعي، چيزي که من هر روز بهش فکر مي کنم.

نمي دونم چرا، ولي دقيقا توي همون لحظه من پريُد شدم. دقيقا توي اون لحظه. فکر کن! خوب من نشستم، به اطرافم نگاه مي کردم. به مردم عصباني و به پليسي که در حال حفاظت از منافع دولت بود. مردمي که نمي خواستن. تمام مويرگهاي بدنم داشت پاره مي شد و خون چيزي بود که حسش مي کردم. اشک توي چشمام جمع شده بود.

نمي دونم بايد بگم خوشبختانه يا بدبختانه که انقلاب نشد، چون پليس ترسيد و رفت. مردم هم خيال کردند که هنوز قدرتمندند. تو اومدي سمت من و بهم گفتي چرا نشستي. من سرم رو بالا کردم. به ت نگاه کردم. و گفتم. هر انقلاب پيروز، يه انقلاب شکست خورده است. و تو فقط يه کلمه گفتي که باز هم سيم دوم حامل من نت سکوت زد. ترسو. و دست توي دست اون از من جدا شدي.

نارسيست، نهايت، توجيه

بعدها حتي دست توي دست پدرم رفتم راي دادم. همه نوع نقشي رو پذيرا شدم. و هر کاري که مي خواستم و نمي خواستم کردم، حتي نماز خوندن! اما سعي کردم جمله ام رو عوض کنم و با يه سرقت از امين تو کمي با من مهربون تر شدي. "توده ها از قدرت انتقام مي گيرند، مثل يک آينه". مي دونيد، من هر نوع سرقتي رو مجاز مي دونم، چون سرقت هدف رو از مسروق مي گيره و بي هدفي و هرج ومرج رو رواج مي ده. تو حتي نخواستي از جمله اي که گفتم سر در بياري. و منم بهت نگفتم که اين جمله با دو جمله قبلي هيچ فرقي نداره.

من انقلابي شده بودم، من ضد انقلابي شده بودم، وقتي دوستان به فکر آگاهي بودند من به فکر ناخودآگاه جمعي بودم. چند بار گفتم که "هر گونه عملي براي رسيدن به انقلاب به شکست محکومه مگه اينکه به فکر انقلاب کردن نباشي. ما به چيزي غير منتظره تر از اين حرفها نياز داريم" و شما منو به چهار چيز متهم کرديد. و تو ترکم کردي و اين سرنوشتي بود که ما انسانهاي قرن بيستم به اون محکوميم.

حقيقت

من مي تونستم هر چيزي باشم. ولي هيچ وقت نتونستم از چهار چيز فرار کنم. اول اينکه هميشه از کرم ريختن خوشم مي اومده و شما ها منو محکوم کرديد به هرج و مرج طلبي و آنارشيست بودن. دوم اينکه من هميشه به تو و اون فکر ميکردم. شما نگاهم ميکرديد و ميگفتيد که من عاشقم. سوماً هميشه عاشق هنر و سورئال بودم، و براي همين لقب هنرمند دريافت کردم. و چهارمين چيز ترسنک که راه فراري از اون نداشتم تنهايي بود و براي همين شماها بهم ميگفتيد ديوونه. در هر حال من هيچ کدوم از اينها نيستم. من تنها حقيقتم چرا که به وجود خودم شک دارم....

 

بکارت ذهنهایتان را بدرید!

نوشته‌شده توسط چرخ گوشت

وقتی مالکیت خصوصی بر مادیات کم میشود، مالکیت بر معنویات افزایش میابد.
انسانی که چیزی را برای ازدست دادن ندارد چیزی برای از دست یافتن میابد.
هجوم وحشیانه خاطرات، نوستالژیا، سنتها، ارزشها، ایده آل ها، رویاها، آرمان ها و حتی بدتر از اینها، ما در برابر هجوم وحشیانه امید هم عریانیم! بله، حتی امید!
"امید چیز بسیار بدی است. چشم امید به آینده ای بهتر دوختن، معنی اش این است که انسان نمی تواند در حال حاضر آنچیزی باشد که دلش می خواهد، معنی اش این است که بخشی از وجو د او مرده است اگر نگوییم که تمام وجود او، معنی اش این است که انسان در توهم زندگی میکند. امید مثل یک سوزاک روحی است."هنری میلر
حداکثر تلاشمان برای از بین بردن مالکیت خصوصی است اما چه کسی می خواهد این تفکر مالکیت را در ذهن ما از بین ببرد، در حالیکه ما آن را تشدید هم میکنیم.
آدرنو میگوید: "انسانی که مکانی برای زندگی ندارد، در نوشتارش زندگی میکند. من ولی گفته ی او را کامل تر میکنم. وقتی مکانی برای زندگی ندارید، نوشتار را هم نابود کتید. نوشتار را عریان کنید، همچون عریانی خودتان. از چه میترسید؟ نوشتار وهنر نه تنها باید هرزه باشد بلکه باید متجاوز هم باشد.
" یک هنرمند باید بتواند به آثار هنری نیاکان خود، به تمام آثار هنری و سرانجام به آثار هنری خودش تف بیاندازد. او باید قادر باشد که در تمام لحظه ها یک هنرمند باقی بماند وبلاخره به مرور حتی خود را هنرمند نخواند بلکه خود را یک اثر هنری بداند." هنری میلر

 

روياي ايکاروس

نوشته‌شده توسط چرخ گوشت

ايکاروس پسر دايدالوس پيکرتراش و مخترع افسانه اي آتن است. ايکاروس به همراه پدر از زندان مينوس گريختند و با بالهايي که او براي هردوشان تعبيع کرده بود به پرواز درامدند اما چون ايکاروس از نزديک شدن به خورشيد پروا نکرد، موم نگاهدارنده ي بالها بر شانه اش اب شد. ايکاروس به دريا افتاد اما پدر به سلامت به ايتاليا رسيد

خورشيد حقيقت است. خورشيد عشق است. خورشيد انقلاب است. خورشيد هدف است. از ايکاروس ياد بگيريد. ايکاروس در مقابل پدر مي ايستد و با اينکه ميداند امکان رسيدن به هدف بعيد است باز هم در راه هدف گام ميگذارد. اما ما چي؟ ما هدف رو واسه خودمون مي خوايم و اگه يه لحظه به اين نتيجه برسيم که به هدف نميرسيم، هدف رو ول ميکنيم

کي ميتونه بگه که ايکاروس به اونچه که ميخواست نرسيده؟ هر وقت ياد گرفتيم در راه هدف فقط براي رسيدن به موفقيت گام برنداريم و فقط از تلاش براي هدف خوشحال باشيم، انوقت مي تونيد از زندگي لذت ببريد. بايد عاشق هدف باشيد. و اينطوريه که من تمام حقيقت جويان رو به لقب ايکاروس مفتخر ميکنم! کساني که قرباني شدن در راه هدف رو پذيرفتن. بله، وقتي بدوني حقيقت چيه، و وقتي که براي هر کسي ميگي ازت فرار ميکنه، وقتي جامعه تو رو طرد ميکنه چرا که ترديد کردي، فقط اگه عاشق حقيقت باشي دلسرد نميشي

 

پيکره ای که خود را نابود کرد

نوشته‌شده توسط چرخ گوشت

هميشه به فکر خودمونيم. اونقدر به خودمون مشغول شديم که خودمون رو فراموش کرديم! خودمون رو تو قالب سوپرمن يا مرد عنکبوتي ميبينيم. ما به فکر خودمون هستيم، اونم با معيارهاي اين جامعه ي طبقاتي، نه تنها طبقه ي اقتصادي بلکه مهمتر از اون طبقه ي جنسي، طبقه ي فرهنگي. ما هر امري رو از ديد خودمون ميبينيم. فمنيست هستيم ولي اون ديد مردسالارانه رو از دست نداديم. عاشق هستيم ولي عشق رو براي خودمون ميخوايم. آره خوب، سخته، سخته که از اون جايگاهي که براي خودمون ساختيم پايين بيايم

من ضد توده ها نيستم. من قصد اگاهي دادن به توده ها رو هم ندارم. من قصد نابودي چوپان رو کردم. من مسخره بودن اين جامعه طبقاتي وتموم نظم چرکش رو بهتون نشون ميدم. من ضد روشنفکر هستم. من ضد شمام که خيال ميکنيد با دو کتاب بيشتر خوندن، حالا ميتونيد رهبر يک جنبش بشيد و به همه دستور بديد. من ضد رهبرم. من همون کودکي هستم که داد ميزنه، پادشاه لخته. بافنده نيستم ولي به حماقت شما ميخندم که گيج عرياني رهبريد

هميشه به فکر خودمونيم. درسته، بايد اين من رو بشناسيم، بايد دوباره پيداش کنيم ولي وراي حجابي که دورمون کشيدن و کشيديم. فقط وقتي خودتون رو ميتونين بشناسين که دست از خودتون برداريد

ادعا ميکنيد که معنويات مزخرفه ولي وقتي دارن انترناسيونال ميخونن خودتون رو موظف ميدونيد که زمزمه اي داشته باشيد، به احترام رفقا! هه، چقدر متظاهريد و پست! همه جا حرف از انسانيت ميزنيد ولي همين انسان رو تاب نميآريد و ميخوايد که به چنگش بياريد

نياز به فداکاري داريم، براي انسان شدن نياز داريم که خودمون رو از تخت غرور به زير بکشيم. فداکاري تنها در عشق رخ ميده، پس بايد عاشق انقلاب باشيم. اونوقت زندگي ما ميشه انقلابي که با يک انقلاب توده اي تموم نميشه، و نيازي به اون آدم هاي متظاهري که سنگ انقلاب رو براي اهداف خودشون به سينه ميزنن نداريم

من انسان جدايي نيستم. من هم حماقت هاي شما رو دارم و به همون اندازه پستم. فقط از يک چيز متنفرم و اون هم پدر، کسي که بخواد به من دستور بده، رهبر

 

مبارزه ي عصر جديد

نوشته‌شده توسط چرخ گوشت

دلم مي خواد با کله برم تو ديوار! دلم مي خواد تلويزيون رو بلند کنم و از پنجره بندازمش بيرون! موزيک پينک فلويد بود، آهنگ ماني، سرمو با تعجب برگردوندم، پولها وارد قلک مي شدند، بانک... باور نمي کردم. هولناک بود. ميشد اين آهنگ رو روي هر تبليغي تحمل کرد، اما روي تبليغ بانک!! خنده ام گرفت. بي خيال شدم

ديگه خيلي وقته عادت کرديم، چه گوارا روي پيرهن، علامت هاي مختلف بدون دليل هر جا ديده مي شه. باور کنيد ما براي نجات چه بايد چه را نابود کنيم، دست از نمادسازي برداريم. خودمون باشيم. نه يه مقلد که دنبال رهبر مي گرده، بايد در مقابل پدر ايستاد

دوران گدار، چه، مايا کوفسکي و حتي مارکس تمام شده! اکنون هر جوجه اي با سيگاري بر لب، و پيرهني با آرم آنارشيسم مياد و ادعاي فضل و ادب مي کنه. بدتر از همه اونهايي هستند که به دنبال هويت واسه خودشون مي گردند و اگه خوب دقت کني چي ميبيني؟ آدمي که چيزي جز تقليد نمي کنه، تقليد از يک شخص، اسم، تفکر. و بعد تعصب هاي بيجا پيدا ميشه! و اون موقع چي ميبيني، ماترياليست هايي که اسير معنوياتي شدند که خودشون ساختند. دست برداريد.

آزاد باشيد. من در تعجبم که شما چرا اينقدر خواري طلب هستيد. زندگي در بي هويتي معني پيدا ميکند. مبارزه ما چيزي جدا از زندگي ما نيست که با دستگيري و تهديد بتوان از آن دست شست. حتي مرگ هم نمي تواند صداي ما را نابود کند. عصيان در هر نگاه و در هر حرکت ما نهفته است

زنده باد عصيان بي دليل